دارن منو به کدوم سمت هل میدن؟
به حد جنون دوست دارم برم پیش شیخ. همونجا که قصه مون شروع شد. دلم میخواد مثل حر کفش هام رو به گردنم اویزون کنم و سرم رو بندازم پایین و برم جلوش وایسم. میدونم کلید همه اون روزا و این روزا دست اونه.
بارون اومده. مسیر بد رفت و امد شیخ الان غرق آب شده. حتی نمیشه با چگمه رسید به اون محل پر از گل. اما دلم داره داد میزنه.
میگه : شیخ همه جا هست. همینجا هم هست .
اره درست میگه اما دل منکه نمیفهمه کسی که راهش نداده دلیل داره.
چرا میرسم به ایگو؟ چرا ایگو رو میبینم؟ چرا خدام میره؟ چرا بزگترش هم برام بی دلیله؟ چرا الان فکر میکنم بازم باید بی تعلق بمونم؟
میخوان بهم چی یاد بدن؟
وقتی هیچ چیزی بیرون تو نباشه که بهش وصل بشی چی میشه؟
ایگو کجاس؟ چجوری جاش ببگذارم . همین الانم خیلی زورش امده . هی میاد سوار بشه . هی نمیگذارم . اما بازم گاهی برمیگرده اما اینو قسم میخورم همه اساتیدم میخوان که من به خودم و به بی تعلقی معنوی و فلسفی و ایگو و بیرون و مکان و ادم ها...
وقتی احساس بی تعلقی کنی چی میشه؟ همه چی رو درون خودت میبینی؟ یا حق انتخاب یا چی؟ چی درون منه که اینقدر مهمه بهش برسم ؟ چقدر ناشناخته اس!!!
اصلا چیزی هست؟ یا همونم توهمه؟
چقدر ناشناخه...
ی حالته؟ ی ارتعاش؟ ی حقیقتژ ی اگاهی؟ ی وجود؟ ی چی؟؟؟؟؟
برچسب:
نویسنده: itsmeanew