اتفاقای عجیبی افتاد...
نمیدونم از کدومش بنویسم... فقط میدونم هر روز بیشتر نمیدونم...
گاهی وقتا خودتی . اما این خودت بودن برای بقیه نشدنیه. درک نکردنیه. نمیدونم چرا ادما پابرهنه میپرن وسط تنهاییت و بعد انگار از انرژی هات خسته میشن و نمیرن . میمونن و میخوان تورو تغییر بدن.
گاهی میگم از تجربه های این روزام بنویسم . اما نگاه میکنم هیچ دلیلی نداره تجربه شخصی من به درد نوشتن بخوره .
بت کنار خونه ام نزدیک به سقف سالها خدای من بود. ظالم و ستمگر. انتقامجو . در حال عذاب من. اما یک روز صبح دیگه نبود. امد پایین و عظمتش رو از دست داد. من جلوش ایستادم . گفتم دیگه هیچی برای قربانی کردن ندارم. دیگه نمیخوام برات قربانی کنم. و اون رفت.
بعدش فهمیدم اشه بزرگتر از خدای منه .
اما دوباره ایگو خواست تفسیر کنه . ماهیت . نور . طول و عرض.
اما حسم مثل ی پیدا کردن بود. شایدم دارم جایگزین میکنم. یکی که باید بهش وصل باشم به هر دلیل. اما چرا؟
چرا این بودن لعنتی اینقدر سخته؟ چرا همش باید به ی نقطه وصل بود؟ چرا نمیفهمم؟ چرا درکش نمیکنم؟
اما یچیز مهم دیگه رو فهمیدم . نیاز نیست دیگه حرف بزنی . حتی با کسی که ادعا میکنه میفهمه...
برچسب:
نویسنده: itsmeanew